مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم, خفقان ! من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم: - آی! با شما هستم ! این درها را باز کنید ! من به دنبال فضایی می گردم: لب بامی, سر کوهی , دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم. آه ! میخواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد ! من هوارم را سر خواهم داد ! چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند ! چه کسی می آید با من فریاد کند ؟