تبليغاتX
تا رهایی
 
 
              سیر گشتیم از غریبی و فراق            سوی اصل و سوی آغاز آمدیم

                وا رهیدیم  از  گدایی و نیاز                   پای کوبان جانب ناز  آمدیم

اولین مطلب این وبلاگ طنزی یا درست تر بگویم هجوی بود در فضایی کاملا" صمیمانه در مواجهه با یکی از صمیمانه ترین دوستانم (( ع.ت)) . دومین نوشتار انتقادی بود بازهم به دوستانی البته بسی دورتر . دوست از ان لحاظ که صحبت از دردی مشترک بود انتقادی پیرامون عملکردها و سیاستگزاریها و اما جای آنچه خالی بود من بودم و اینک من:

 

اول روز که این گزینه را پذیرفتم بیشتر از سر جبر  بود و فشار روز افزون ناشی از ناکامی یافتن کاری مرتبط  با رشته تحصیلی ام . نمیتوانم ناخرسندیم را از تن دادن به پذیرش شغلی که نه مورد علاقه ام بود نه در ارتباط با رشته ام و نه از لحاظ مالی دندانگیر بود، آن هم در گوشه ای دور افتاده و متروک کتمان کنم. اما صحبت از کاچی بود و هیچی و البته لطف بیکران دوستی (( الف.ی)) که کاچی را در ازاء هیچی در دامنم گذاشته بود و بر سر دو راهی رفتن یا ماندن...

از دوراهی می گذرم آن سو تر پیری خفته سرشار از صداقت " مردی که عصاره خود بود" . اما راه من راهی دیگر است . بقیه راه را باید پیاده گز کرد. مزرعه زیبای کلزا با آن گلهای زرد زیبا در یک سمت جاده خاکی و در سمت دیگر یونجه زاری وسیع کران تا کران سبز. بوی علف مشامم را تازه می کند و صدای پرندگان از هر سو گوش را نوازش میدهد . پرنده ای هفت رنگ با زیبایی دور از ذهن مشغول آب بازی است. "سبزه قبا " ها  سبزی را تا روی  کابل برق هم کشانده اند جلوتر از من پرنده ای کاکل بر سر  دانه بر می چیند و فارغ از دنیا و هر چه در آن است  هم مسیر با من گام بر می دارد.لحظه ای درنگ میکنم تا مبادا خلوتش را پریشان کنم . نمی دانم هنر طبیعت است یا خدای طبیعت همین قدر می دانم که زیباست زیبا زیبا....

صدای دلنشین موسیقی سنتی هماهنگ با این فضا در گوشم زمزمه میکند و مرا همراه نسیم با خود می برد نمی دانم به کجا تا بنویسم و چه ماهرانه انتخاب شده اند این را هم از دوستی دیگر ((م.د)) دارم و از لطفی دیگر . دوستی که جایش بسیار خالی ست اما اینجا باید تنها بود تا مسحور طبیعت شد تا لبریز شد از هر چه می بینی و می شنوی .

از کاکلی خبری نیست راهی می شوم هم مسیر با آب هم جهت با باد . زاغکی با صدایی متفاوت که در این دنیای پر از رنگ تنها به دو رنگ سیاه و سپید اکتفا کرده نظرم را به خود جلب می کند نه او پنیری دارد نه من زبان چربی . از کنار درختان می گذرم اینجا می توان غروب خورشید را فارغ از ساختمان های بلند  و دکلهای برق به نظاره نشست و به دور ازهیاهوی زندگی شهری به آوای قناری دل سپرد که رها از قفس و شادمانه ترانه سر می دهد.

شعری در من زاده می شود بی اختیار بر زبانش می آورم باد آن را به دور دست می برد و با شاخه های درخت در میان می گذارد . درختان نجواکنان چیزی می گویند . آهی می کشم شعر فراموش می شود .براستی این همه شعر خوب از شاعران خوب چه نیازی ست به کلمات شکسته و بسته من...

 آن سو تر غوغایی بر پاست غورباقه ها کنسرتی بر پا کرده اند زیباتر از "سونات مهتاب" بتهوون و زنده تر از "چهار فصل". "شانه به سر" هم آوا با آنها بر درخت می کوبد وبلبلی خود را برای خواب آماده می کند....

در را می گشایم اما دلم نمی آید با این همه زیبایی وداع کنم .به هر حال بهشت تا فردا تعطیل خواهد بود این را غروب خورشید اعلام می کند وهمه تبعیت می کنند.

دوسگ به استقبالم می آیندیکی کوچک و نحیف و دیگری بزرگ و رشید با شمایلی همانند همان سگ معروف "جو". چقدر روز اول از او هراس داشتم . توله سگ کوچک به پایم می پیچد و خودش را به پاهایم می مالد گویی دوست دارد نوازشش کنم تابه حال از دست زدن به آنها خودداری کرده ام به قول دوستی "هنوز گرفتار سنتی!!" واقعا" نمی دانم از سرسنت است یا بهداشتی و استرلیزه بودن من.برای رسیدن به خانه باید از دالانی از یاس های زرد و سپید گذشت.عطرشان فضارا آکنده. در خانه چیزی جز یک نان لواش و چند دانه خرما انتظارم را نمی کشد ."توتو" همان توله سگ با مزه هم چنان دورم می گردد ادا درمی آورد دنبال دم خودش می کند و آن را گاز می گیرد! می دانم گرسنه است چرا که نه ! تمام روزی ام را با او قسمت می کنم .

تنها می شوم مثل هر شب تنهای تنها تنهایی دل خواسته !گریزان و سرخورده از تمام کشاکش های زندگی روزمره ! از تمام بن بست های سیاسی اجتماعی اقتصادی و... که تمامی نداشت .شاید یارای مقابله نداشتم . من اینجا پناهنده ام پناهنده از زندگی ماشینی انسان های ماشینی روحیه ماشینی وهمه آنچه مدرنیته ناقص  ایرانی برایمان به ارمغان آورده  به طبیعت و  به سنت که مقام طبیعت را پاس می داشت .

اینجا از آدمهای احمق خبری نیست نه از احمدی نژاد نه بوش  اینجا از چپ و راست هم خبری نیست اینجا فقط مشرق هست و مغرب . اینجا از بدبختی و نداری هم خبری نیست از رقابت تمامی ناپذیر بر سر داشتن ها چون چیزی برای تملک نیست همه چیز رو طبیعت به رایگان می بخشه. اینجا از تورم ۲۷ درصدی از کارت سوخت پرس کرده از طرح امنیت اجتماعی هم خبری نیست .اینجا نه زندان هست نه زندانی . اینجا سعدی هست مولانا حافظ اخوان شاملو سهراب هیوا سید علی صالحی شجریان ناظری بنان عمادرام مرضیه پریسا دلکش حتی سارتر و کامو و داستایفسکی و تولستوی و بوبن و کافکا هم هم نشین منند. اینجا همه چی هست کاش شما هم بودی ...

ساعت هفت و نیم شده از اینجا تا ته شب حافظ همراه و هم پیاله با منه و اولین فالمو این گونه پاسخ می ده:

           الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی

                                                                گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

 

  نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:31  توسط علی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM